باز کن پنجره را و به مهتاب بگو
صفحه ذهن کبوتر آبی است
خواب گل مهتابی است
ای نهایت در تو، ابدیت در تو
ای همیشه با من، تا همیشه بودن
باز کن چشمت را تا که گل باز شود
قصه زندگی آغاز شود
تا که از پنجره چشمانت، عشق آغاز شود
تا دلم باز شود، تا دلم باز شود
دلم اینجا تنگ است، دلم اینجا سرد است
فصلها بی معنی، آسمان بی رنگ است
سرد سرد است اینجا، باز کن پنجره را
باز کن چشمت را، گرم کن جان مرا
ای همیشه آبی ای همیشه دریا
ای تمام خورشید ای همیشه گرما
+ نوشته شده در جمعه 12 مهر1387ساعت 6:43 قبل از ظهر  توسط پارسا
|
وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها ميكند پرهايش سفيد ميماند، ولي قلبش سياه ميشود....
دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اصراف محبت است.
+ نوشته شده در جمعه 12 مهر1387ساعت 6:33 قبل از ظهر  توسط پارسا
|
در جواني آنگاه که رؤياهايمان با تمام قدرت در ما شعله ورند خيلي شجاعيم ولي
هنوز راه مبارزه را نمي دانيم، وقتي پس از زحمات فراوان مبارزه را مي آموزيم ديگر
شجاعت آن را نداريم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 5:58 بعد از ظهر  توسط پارسا
|
بارانکی می امد
و گل های تازه رسته را آبیاری می کرد
و من نگاهم را به آب دوختم
زندگی را با خود حمل می کرد
و ریشه ها در نم آب می رقصیدند
و ساقه ها خوشی می کردند
و من حیران بودم
دوست داشتم تنم را به آب بدهم
بی دغدغه همه چیز
در همان جویبار جاری
دختری متعجب به انتظارم بود
و به زندگی سلام می داد
+ نوشته شده در چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 5:36 بعد از ظهر  توسط پارسا
|
در حضور خارها هم می شود یک یاس بود
در هیاهوی مترسک ها پر ازاحساس بود
میشود حتی برای دیدن پروانه ها
شیشه های مات یک متروکه را الماس بود
دست در دست پرنده بال در بال نسیم
ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود
کاش می شد حرفی از "کاش می شد"هم نبود
هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود
+ نوشته شده در سه شنبه 9 مهر1387ساعت 1:39 قبل از ظهر  توسط پارسا
|